تبليغاتX
دل واره - انتظار...
هر آنچه بر زبان صدق قلم جاریست...

     در شهر كه قدم مي زنم در چهره ي خيلي ها تفاوت به وضوح آشكار است. بي تابند و چشمهايشان در پي چيزي نامعلوم در كاسه مي غلتد و مي چرخد و گويي چيزي نمي يابد، ديگر بار همان بي تابي و همان چشمان جستجو گر و همان نگاه ها...

 

 

      خيلي ها نمي دانند در دل هاي ديگر چه مي گذرد، خيلي ها از دل خودشان هم بي خبرند. تقريباً همه ي ما بي خبريم، واي به حال ما، جماعت ناآگاه بي خبر...

       بدا به حالمان اگر روزي برسد كه اين انتظار سبز، ديگر در برق نگاه هايمان جلوه نكند و رنگ عادت به خود بگيرد. همه به اميد زنده اند و اميد ما در انتظار خلاصه شده...

خدايا؛ به ما بصيرتي عطا كن كه انتظار كشيدن ما، مانند انتظار سفيهان نباشد. سفاهتي كه ما را از حقيقت زندگي و فلسفه ي انتظار، غافل كند و ذهنمان را معطوف به نيست بودن و پوچي هست بودن مايل گرداند...

 

آمین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 21:11  توسط امیر کریمی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
مي خواهم بنويسم...
حس نوشتن دلواره هايي كه تا كنون جايي جز حريم قلبم نداشته و اكنون بر صفحات اينجا جاري مي شود زيباست.
اين هم حكايتيست، كم و بيش هم عجيب است. نمي دانم شايد اين همان است كه نام تقدير را بر آن نهاده اند! شايد هم نه... كه مي داند؟ چه كسي را مي شناسيد كه بداند؟ جز او كه بايد...
چه كسي براي ما چيزي را مي خواهد كه بي ترديد از تمام پنداشته ها، برايمان سودمند تر است؛ جز او؟!! زندگي را به تن پوش عزم و خواسته ام مزين مي كنم و تنها مدد از كسي مي جويم كه بايد، چرا كه مي دانم حقيقتا اتفاقي حادث نمي شود مگر اينكه او بخواهد و او نمي خواهد مگر اينكه خير بنده اش در آن باشد... بلاشك تنها عادل راستين اوست كه مي تواند بهترين ها را براي ما رقم بزند.
پس به ياد او، به نام عشق و به خاطر يگانه عشق زندگي ام؛ مي خواهم بنويسم...


نوشته های پیشین
بهمن 1386
دی 1386
مهر 1386
آرشیو موضوعی
دل واره
پیوندها
وب خند (وبلاگ اوّل و طنز من!)
ياوران ولايت (آقا مرتضي)
نفس خسته (مريم جان)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان