![]() |
![]() |
|
| هر آنچه بر زبان صدق قلم جاریست... |
|
در شهر كه قدم مي زنم در چهره ي خيلي ها تفاوت به وضوح آشكار است. بي تابند و چشمهايشان در پي چيزي نامعلوم در كاسه مي غلتد و مي چرخد و گويي چيزي نمي يابد، ديگر بار همان بي تابي و همان چشمان جستجو گر و همان نگاه ها...
خيلي ها نمي دانند در دل هاي ديگر چه مي گذرد، خيلي ها از دل خودشان هم بي خبرند. تقريباً همه ي ما بي خبريم، واي به حال ما، جماعت ناآگاه بي خبر... بدا به حالمان اگر روزي برسد كه اين انتظار سبز، ديگر در برق نگاه هايمان جلوه نكند و رنگ عادت به خود بگيرد. همه به اميد زنده اند و اميد ما در انتظار خلاصه شده... خدايا؛ به ما بصيرتي عطا كن كه انتظار كشيدن ما، مانند انتظار سفيهان نباشد. سفاهتي كه ما را از حقيقت زندگي و فلسفه ي انتظار، غافل كند و ذهنمان را معطوف به نيست بودن و پوچي هست بودن مايل گرداند... آمین
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 21:11 توسط امیر کریمی |
|
|
عمق دریای زلال عاطفه نا پیدا، عرض امواج رهایی از خیال بسیار، تاب سنجش را ندارد ذهن درگیرم
عشق و احساسم، پدروار طفل عقلم را به دنبال خودش همراه می سازد
پدریک گام بر می دارد
و کودک گامها،
نالان و پرسان در پی بابا!
دوپای کوچک و رنجورطفل عقل چگونه دل به جاده داده، می بینی؟
قیاس هرچه با هرچه، برایم سخت سنگین است
سبک سر گشته ام چندی ست نگاهم چون گدایان، گذربر هر دری دارد،
تمام خاکساران را، می کاود، می پوید،
... و این دوری وبی تابی، ... و تدبیر و سکوت سرد، ننگین است
قیاس هرچه با هرچه، برایم سخت سنگین است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:57 توسط امیر کریمی |
|
چه كسي مي داند، كه چه مي خواهم من؟ در گذار حسّ و عقل هر دو از كوچه ي بن بست خيال ولي افسوس كسي نيست بفهمد
كه چه مي خواهم، مي دانم من!
فكرها و فكرها، حلقه بر كالبد احساسم پنجه در اصل " برو پيش" اصل " نگو هيچ" و مني كه، گوش بريدم از خويش بوي نم از همه جا از همه جا مي آيد كوچه ي خاطره، نمناك ولي اي كاش كسي بود و مي فهميد او دل من هم، غمناك
نم آن خاطره ها تر كرده ست باغچه ي يادم را عمق خاك باغچه تا به سر حدّ تمنّا خيس ياد افكارش، ياد افعالش،
نزديك غناست دل و يادم همه در پيشكش عشق او ولي اي كاش كسي مي دانست دل يارم به كجاست!
چه كسي مي داند؟ شايد... شايد او هم اينجاست با تمام افكار با تمام احساس با همانها كه خيالم عمري همه را يكجا مي خواست...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 23:43 توسط امیر کریمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مي خواهم بنويسم...
حس نوشتن دلواره هايي كه تا كنون جايي جز حريم قلبم نداشته و اكنون بر صفحات اينجا جاري مي شود زيباست. اين هم حكايتيست، كم و بيش هم عجيب است. نمي دانم شايد اين همان است كه نام تقدير را بر آن نهاده اند! شايد هم نه... كه مي داند؟ چه كسي را مي شناسيد كه بداند؟ جز او كه بايد... چه كسي براي ما چيزي را مي خواهد كه بي ترديد از تمام پنداشته ها، برايمان سودمند تر است؛ جز او؟!! زندگي را به تن پوش عزم و خواسته ام مزين مي كنم و تنها مدد از كسي مي جويم كه بايد، چرا كه مي دانم حقيقتا اتفاقي حادث نمي شود مگر اينكه او بخواهد و او نمي خواهد مگر اينكه خير بنده اش در آن باشد... بلاشك تنها عادل راستين اوست كه مي تواند بهترين ها را براي ما رقم بزند. پس به ياد او، به نام عشق و به خاطر يگانه عشق زندگي ام؛ مي خواهم بنويسم... |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
دل واره |
| پیوندها |
|
وب خند (وبلاگ اوّل و طنز من!) ياوران ولايت (آقا مرتضي) نفس خسته (مريم جان) |
|
RSS
|